رنگ زندگی - کووووووتاه
همه آرامش زندگیمو مدیون تو هستم عزیزم.اگه اون شب نمیدیدی منو…
گفتم:اگه من نمی دیدمت حتمن کسی دیگه میدیدت.خیلی کار مهمی نکردم.
به چشمانم نگاه کرد و گفت:این از شجاعتته.اینجوری که میگی بیشتر دوستت دارم.هر کی دیگه بود این حرفو نمیزد.
آه کشیدم و گفتم:فقط واقعیته.
سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:از کجا معلوم که حرفات روی من اثر نکنه و من سراغ کسی دیگه نرم؟
کمی آلوچه جنگلی از یخچال بیرون آوردم و داخل دو ظرف کوچک ریختم و رویش کمی نمک زدم و گفتم:تو آزادی.آنا آخماتوا رو یادت باشه که گفت بدنم رو میشه نگه داشت اما فکرم رو نه.
آلوچه جنگلی اش را برداشت.احساس کردم ضعف دارد.رنگش کمی پریده بود و لبانش به بنفشی می زد.به پشت سرش نگاه کردم. یک تابلوی انتزاعی زرد رنگ بود.زردی تابلو را بیشتر کردم.انگار بدنش گرم شده باشد.صورتش به سفیدی-شیری همیشگی زد و لبانش سرخ شد.قاشق آلوچه جنگلی را در دهانش گذاشت و بعد از خوردنش لبانش قرمز تر شد و گفت:تا حالا خونه هیچ پسری از این چیزا نخوردم.معمولن یه گالن عرق سگی دارن یا یه مشت کاندوم که هیچوقت ازش استفاده نمیکنن.
بعد به پشت سرش نگاه کرد و گفت:اما تو تابلوهای اصل داری و شیکی و ایدز نداری.
گفتم:من با کسایی که ایدز داشته باشن میخابم چون اونا هم نیاز دارن به سکس.
از جایش بلند شد و یک گلوله کاموای بنفش رنگ را از بین گلوله های کاموای رنگی داخل یک سبد برداشت.کاموا را باز کرد.چند متر چند متر برید و کنار هم روی زمین قرار داد.لباسش را در آورد و روی کاموا ها به شکم خوابید.مدتی گذشت و بدون اینکه صورتش را برگرداند گفت:شروع نمیکنی؟
انگار که سوسک دیده باشم.نه اینکه زیبا نبود.تا به حال اندامی به زیبایی او ندیده بودم.صدایش مخملی و صورتش از دید من زیبا بود و بهترین باسن دنیا را داشت اما انگار که سوسک دیده باشم.حالم بد شد.به سمت دستشویی دویدم و بالا آوردم.وقتی که صورتم را از داخل روشویی بیرون آوردم دیدم که لخت در آستانه در ایستاده.
گفت:خیلی گهی.
چیزی نگفتم.
گفت:دفعه های اول اینجوری نبود.تنوع طلب آشغال.
گفتم:فردا صبح برگرد برو شهرتون.
No comments:
Post a Comment